پولي نيست
كاري نيست
مي نشينم لب جوي
گردش تاكسي ها
زندگي،قسط،من،بانك
خالي توشه زيست
مادرم ريحان مي چيند
نفت و ريحان و پنير،جيب هايي خالي و خيالي در سر
نفت در سفره ما چه نوازشها مي ريزد
نفت را دست نزنيد
شايد اين نفت گران به فقيهي بدهد نان و نوا
يا كه در گيشه اي دور به حسابي برود
لب درويشي شايد ني مسدود فرو برده به نفت
نفت را دست نزنيد
چه پر آوا اين نفت
به كجاها ميرفت
مردم بالا شهر چه صفايي دارند
كارت سوختی جوشان ، باكهاشان بنزين افشان
من نديدم غمشان
بي گمان پيش قدمهاشان چينه ها كوتاه است
مردم بالا دست چه خدايي دارند
چهره هاشان پر ريش،بامهاشان پر ديش،بانكهاشان پول افشان
مردمش مي دانند رانت كجا مي رويد
وفلاني چه كسي است؛
من نمي دانم كه چرا گويند پول از جنس كثيفي است و نداري زيباست
وچرا در قفسان هيچ كس آدم نيست
پولها را بايد شست،رانتها را بايد خورد
پولها با خود خان،رانتها با خود ايشان بايد باشد
من رفتم
رفتم از پله منبر بالا
تا ته پله شك
تا هوا و نفس استغنا
چيزها ديدم روي زمين
كودكي را ديدم اشك را مينوشيد
قفسي بي در ديدم كه در آن هيچ كس آزاد نبود
نردباني كه ازآن فقر مي رفت به بام ملكوت
من زني را ديدم هيچ در هاون ميكوبيد
ظهر در سفره آنان نفت بود،غم بود،دوري نان هم بود
من گدايي را ديدم در به در مي رفت و بنزين مي خواست
و سگي را ديدم كه سر از پنجره پرشه؛ برون آورده به من مي خنديد
وانتي خواهم داشت
خواهم انداخت به كار
دور خواهم شد از اين دير فريب
وانت از سوخت تهي
پشت چهار راه شهري است
كه در آن پنجره ها رو به سياست باز است
دست هر كودك نو بالغ شهر سويچ مرسدسي است
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
رانت مي خواهم رانت
چه خيال چه خيالي
مي دانم،سفره ام بي نان است
خوب مي دانم دير تنهايي من بي پارتي است.